عقل و عشق برگشت
 

هنگامه صوریة عقل و عشق و بیان مدارج الطریق

و تبیان معارج العشیق اضمار للسرّ المستتر فانّ العقل بمنزلة السّراج

فی ظلمات النفس و العشق کالشمس و قد قیل اذا اظهرت الحقایق

بطللت الشرایع لیس المراد ما یتوهّم فتعقل وافهم

 

عقل گويد عشق را ديوانه‏ اى   عشق گويد عقل را بيگانه‏ اى
عقل گويد رو؛ شو از اهل تميز   عشق گويد از تميز خود گريز
عقل مى ‏گويد برو فرزانه شو   عشق مى ‏گويد بيا ديوانه شو
عقل مى ‏گويد كه رسوائى مكن   خويش را مجنون و سودائى مكن
عشق مى‏ گويد كه در سودا خوشم   فارغ از انديشه‏ هاى دانشم
عقل گويد از بلاها كن حذر   عشق گويد تير غم را شو سپر
عقل گويد كام از اين غم نارواست   عشق گويد بى‏مرادى كام ماست
عقل گويد دل ز تو خونين شود   عشق گويد شيوه‏ى ما اين بُوَد
عقل گويد حاصلت بدنامى است   عشق گويد كام ما ناكامى است
عقل گويد گرد بدنامى مگرد   عشق گويد نام باشد ننگ مرد
عقل گويد غير ننگ و نام نيست   عشق مى‏گويد كه ننگ و نام چيست؟
عقل گويد از ملامت مى‏گريز   عشق گويد سوى او كن خِنگ1 تيز
عقل مى‏گويد كه بى‏باكى مكن    اينچنين چستى و چالاكى مكن
عشق مى‏گويد برو بى‏باك باش    در ملامت، چابك و چالاك باش
عقل گويد صبر كن منما شتاب    عشق گويد سارعوا؛2 بشنو خطاب
عقل مى‏گويد كه خوددارى بكن    عشق مى‏گويد برو زارى بكن
عقل گويد من سوى حق رهبرم    عشق گويد من ز سو آن سو ترم
عقل گويد يوم تبيض3 را شنو    عشق گويد در سواد الوجه رو4
عقل مى‏گويد ز فردوس برين   

عشق مى‏گويد ز خسران مبين5

عقل مى‏گويد برو؛ اينجا مايست    عشق مى‏گويد كه پروائيم نيست
عقل مى‏گويد كه اسرار نهفت    مى‏نشايد پيش هر نااهل گفت
عشق مى‏گويد برو باكيم نيست    خود غم از پاكى و ناپاكيم نيست
عقل مى‏گويد طريق بندگى    عشق گويد شاهى فرخندگى
عقل حرف از كفر و ايمان مى‏زند    عشق بيخ كفر و ايمان مى‏كند
شور عشقم برده آرام و قرار    كى مرا آداب عقل آيد به كار؟
شور سوداى جنونم بر سر است    كى مرا دستور عقل اندر خور است؟
در فر فرماندهىِ شاهِ عشق    كى مجال عقل در درگاه عشق؟
از در دل چونكه عشق آيد درون6    عقل، رخت خويش اندازد برون
گر چه بدو آفرينش عقل بود،7   ليك، هم عشقش در آن‏جا ره نمود
گر چه در اوّل حقش بگزيده بود    ليك اين خلعت ز وى پوشيده بود
«كنت كنزا مخفيا»را رو، بخوان؛8    تا كه بر تو كشف گردد اين بيان
كز كمال عشقِ خود بر حسن ذات    جلوه گر آمد در اسماء و صفات
اين تجلى پرتو «احببت» بُود    علّت غائيش عرفانِ وجود
گر نبودى عشق، كى خلقى بدى؟    خوب كى بودى؟ كجا بودى بدى؟
اوّل الخلق المحبّة قدورد9    هم سزد كز عالم امر ار بود10
عقل ‏چون شمع ‏است ‏و عشق آن آفتاب    در حضور خور، كى آرد شمع تاب؟
بزم شب را شمع افروزد سنا    چون برآيد خور، كند شب را فنا
عرضه منما شمعِ عقلِ مستهان    بر خورِ عشق جهان افروز جان
از خطائى در خطا كمتر گريز    بيش از اينها آب روى خود مريز
جلوه دادن شمع را بر آفتاب    خود چه آرد خجلت فوق الحساب
   

--------------------------------------------------------------------------------

 1. خِنگ: اسب سفيد.

 2. اشاره به آيه‏ ى كريمه ‏ى « و سارعوا الى مغفرة من ربكم » است.

 3. اشاره به آيه‏ ى كريمه ‏ى « يوم تبيض وجوه » است.

4. اشاره به حديث « الفقر سواد الوجه فى الدارين » است. عارف گويد: فقر به خداست كه، «الدنيا حرام على اهل الآخرة و الآخرة حرام على اهل الدنيا و كلا هما حرامان على اهل اللّه‏».

 5. گويند كه بايزيد عليه الرّحمه كلّه ای را ديد، بر آن نوشته «خسرالدّنيا و الآخرة». از خاكش برداشت و بر سرش گذاشت و بسيارش نواخت. قوم گفتندش كه «در اين سر مگر چه سرّى است كه با وى چنين كنى؟» گفت: « اين كلّه عارف است كه دنيا و آخرت را باخته است.»

 6. مقوله پير معنوى شيخ مولوى است.

 7. اشاره است به اين حديث شريف كه « اول ما خلق اللّه‏ العقل » الخ و فى ذلك اخبار كثيره و قد وِرِدَ بوجوه اخر

8. فی الحدیث القدسی فیما اوحی الله عز و جل الی نبیه داود علیه السلام : « کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف ».

9. فی روایة « انّ اول ما خلق الله المحبة ».

10. قوله تعالی: « و لله الخلق و الامر »